یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

یسنا گلی

2روز همش بازی

الان ساعت ١٢ هستش و تو هنوز لالا کردی.آخه ٢روزه گذشته خیلی کم خوابیدی وهمش مشغول بازی بود. ٢ روز گذشته تاسوعا و عاشورا بود و ما جوپار بودیم.آخه هر سال ظهر عاشورا آبگوشت نذری داریم. امسال ١٢ تا بع بعی بود و همه رو صبح تاسوعا کشتن و تو وقتی دیگه بع بعی ها نبودن همش غر میزدی و  اونا رو میخواستی. صبح تاسوعا همش میخواستی توی حیاط باشی هوا خیلی سرد بود و من هم یادم رفته بود دستکش هات رو از کرمان ببرم.واسه همین باباجون به خاله عاطی گفت بره واست دستکش بخره.اون هم رفت و یه جفت دستکش صورتی ناز واست گرفت.تا سردت نشه.ممنون باباجون و خاله عاطی. این ٢روز تو کلی حال کردی. آخه تمام مدت دوستات کنارت بودن و بازی میکردی.با شیرین زبونیات دل ...
16 آذر 1390

وقتی یسنا نی نی بود

سلام دخمل نازم الان بزرگ شدی و کلی خانوم شدی.اما امان از روزایی که تازه پا به این دنیا گذاشته بودی.تا ٤ ماهه شدی  خیلی روزای سختی رو گذروندیم.تا ١ ماهگی ساکت و آروم بودی.اما بعد اون روزا خیلی کم می خوابیدی و  شبها از ساعت ١٠ تا صبح همش و بدون وقفه گریه میکردی.بی خوابی های شبانه داشت از پا درم می آورد.اگه مامان جون کمکم نبود نمی دونم چیکار باید میکردم. بیچاره بابا علی هم خیلی سختش شده بود.تو تمام شب گریه میکردی و نمیزاشتی بخوابه.واون صبح زود باید میرفت سرکار. بیشتر این مدت رو خونه باباجون اینا بودیم.اما یه مشکل دیگه هم بود و اون این بود که تو جز من بغل هیچکس آروم نمیشدی.و به محض اینکه یه قیافه جدید میدیدی میزدی زیر گ...
13 آذر 1390

فرهنگ لغت یسنا گلی

سلام عزیز مامان . مثل همه نی نی های دیگه تو هم فرهنگ لغت خاص خودت رو داری. اولین کلمه ای که گفتی بابا بود.اون روز خیلی حسودیم شد اما هیچی نگفتم.کم کم کلمات بیشتری گفتی و با شنیدن هر کلمه اش شاد میشدیم.  بابا جون= باجوجو(اولا) بابا جو(حالا) مامان جون= ما جوجو(اولا) ماما جو(حالا) دوست دارم= دوسی دارم   شکلات= کچلات دستم رو بشور= دست شور   آب بازی= آبیزی   عقب=بقب به خاله ها هر دو تا عاطیطی میگی. عمه سیما=عمیسا زهره= دوره i love you=آبلیو مو= نو نوشابه= میشامه   و خیلی کلامات قشنگ و ناز دیگه . یسنا جونم مامانی و بابایی عاشقانه...
13 آذر 1390

وای که چقدر شیطونی

سلام عزیز دل مامان یسنا جونم هر چی بزرگتر میشی شیطون تر میشی.خصوصا شبا وقت خواب.همش میخوای بازی کنی و  نمیزاری بابا لالا کنه.همش میخوای قلقلکت بدیم و تو بخندی. دیشب خونه حوریه و فاطمه بودیم و تو کلی بازی و شیطونی کردی.وقتی که بچه ها رو میبینی دیگه اصلا مامانی رو تحویل نمیگیری. فردا صبح زود باید بریم جوپار تا کارهای نذری روز عاشورا رو انجام بدیم.همه هستن و واسه تو بهتر از این نمیشه.احتمالا تا عصر عاشورا اونجا میمونیم. امیدوارم زیاد شیطونی نکنی و مامان رو اذیت نکنی که البته محاله دوست دارم جیگر طلا     ...
13 آذر 1390

محرم ویسنا گلی

سلام عزیز مامان ماه محرم شده وهمه جا عزاداریه.تو هم تا صدای طبل و نوحه میشنوی شروع میکنی به سینه زدن. ظهر عاشورا مثل هر سال باباجان آبگوشت نذری میده.و ما این روزا همش اونجاییم.و شما بچه ها از با هم  بودن خوشحالین و مخصوصا تو.                                 ...
12 آذر 1390

شیطون بلا با کفشهاش

سلام نفسم این روزا هوا خیلی سرد شده و باید لباسای گرم بپوشی.که دوست نداری.بابایی واست یه کاپشن شلوار  خوشمل گرفته تا نی نی گل سردش نشه. دیروز عصر با باباجون و بابا رفتیم واست کفش زمستونی بگیریم.هر کفشی رو داخل مغازه میدیدی میگفتی  مال منه! بالاخره یه جفت نیم چکمه صورتی ناز واست گرفتیم.خیلی دوسشون داری.آخه از وقتی پوشیدیشون دگه در  نیاوردیشون.شب هم که رفتیم خونه باباجون نذاشتی هیچ کس بهشون دست بزنه.                                   ...
8 آذر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد